مقالات

از فرادا تا جماعت

علی فردوسی  ۱۳۹۳/۰۸/۱۰

پای دل ها به عاشقی وا شد، هرچه دل بوده با سر آمده است

رنگ دیگر به رخ ندارد شب، ماه بر روی منبر آمده است

 

حرف دل را به این و آن می گفت، هرچه گلدسته بود اذان می گفت

چشم بد دور و گوش شیطان کر، بانگ الله اکبر آمده است

 

به جماعت دوباره صف بستند، دوش بر دوش هم فُراداها

آشنایی دوباره باب شده، کفر بیگانگان در آمده است

 

سر رسیده است هر که آگاه است فرصت عاشقی چه کوتاه است

نیّتش "قربه الی الله" است، عشق با شور دیگر آمده است

 

این میان چشم های خواب آلود، پلک هاشان دوباره سنگین بود

تا نبینند آفتاب وجود در شبستان دل بر آمده است

 

"و ید الله فوق ایدیهم"، بگذارید دشمنی بکنند

نه که قبلا نکرده اند این قوم هرچه از دستشان بر آمده است!

 

کار دل ها چه روبراه شده، وقت "حی علی الفلاح" شده

در مسجد به روی دل باز است دوره بی کسی سر آمده است