مقالات

نثر ادبی

صفورا ابراهیمی  ۱۳۹۳/۰۸/۱۰

یادم نمی رود ....  روزهایی که دچار یأس فلسفی شده بودم؟!    روزهایی که هزار موریانه از جنسِ -  اما و اگر-  بالا می رفت از دیوارة  باورهایم ...   و هزار ترکشِ مصممِ پر سوال؛ زخمی می کرد،   جانِ پاسخ هایم را ...

که کفش های دلخوشی ام را گم کرده بودم و در به در؛   در پیِ پاهایی از جنسِ امید بودم ...

که سیب هایِ سرخِ آرامش، روی شاخه هایِ سبز ایمان؛ به دندان هایِ شیری ام چشمک می زد و دستِ من ... کوتاهتر از ارتفاع چیدن بود! ...

و در آخر هر روز، این تکراری ترین کشف هایم بود که باز بر سرم آوار می شد تا بدانم  چند مسیر را عوضی رفته ام؛  چند معادله را اشتباه حل کرده ام و چند دست را ندانسته نگرفته ام! ...

یادم نمی رود ... تمام روزهایی را که در پیچ و خم راهروهای دانشکده،  به دنبال یافتن اکسیرِ تعالی بودم ... و دریغ از یک رد پا ... یک نشانه!

و باور کن یادم نمی رود که تو ... درست در همان روزهای خاکستری ... درست در هشتی مهندسی شدة جلوی مسجد دانشگاه ... دستم را گرفتی ... آرام مرا از بچه هایی که بی تفاوت به صدای موذن از کنار مسجد     می گذشتند ... گسستی و در گوشم نجوا کردی: هیچ می دانی برای تکلم با لهجة آسمان ...  باید از فلسفة خوابِ زمین بالاتر بروی .... باید در کوچه های آسمان پرسه بزنی و ...

و ادامه دادی:  بیا و برای یک بار هم که شده؛ به حرف من که – نه -  به ندای درونت دل بسپر و از کنارِ هفده معجزة شگفت انگیزی که خداوند، هر روز به تو هدیه می کند؛  بی تفاوت نگذر!

همین اعجازِ سپید کافی است تا پیچکِ ( یأس ) تو را به بوتة معطر ( یاس ) دگرگون کند.

               باور نمی کنی؟!           برگرد تاریخٍ آرامشِ زمین را ورق بزن ...

.... و امروز سال هایی است که از پرواز تو به بالاهای خوب می گذرد و من ... یادم نمی رود که روزگاری در این دانشگاه،  دانشجویانی بوده اند که هر لحظه ... برای فرشتگان آسمان ... درس عشق و ایثار دیکته می کردند!

 

          

 

 

            ( 2 )

 

( ... می دانی؟ خیلی وقت است دلم لک زده است برای بوی کاهگل مسجد روستا ...  برای دو رکعت نمازی که چونان بادهایِ موسمی .... انحنای دستان مرا به سمتِ بالاهای خوب ... بچرخاند!

که وقتی رکوع می کنم؛ حس کنم ، هستی با من خم می شود!

که وقتی سر از سجده بر می دارم، گویی دوباره می رویم ... رویشی دوباره!

که مثلِ همیشه گیر نکنم، پشتِ چراغ قرمزِ چهار راهِ اجابت ...

باور کن؛ 

قلبم تب کرده است برای دو رکعت نمازی که بیرون بکشد پاهای مرا از باتلاق متعفن دنیا ... و قدرتی کودکانه ببخشد به دستانم .... آنقدر که وقتی قلم برمی دارد و می نویسد ... گنجشک ... خودش بال در بیاورد و پرواز کند،  و وقتی می نویسد ... درخت ...  جوانه  بزند و تکثیر شود!

  که وقتی می نویسد:   آمین یا رب العالمین ...  هزار پنجره در هفت آسمان،  به روی پوشة آه هایِ منتشر  نشده اش باز شود و الماس های نورانی استجابت بپاشد!

                                                راستی تو ... نشانیِ فرشته های دمِ اذان را می دانی؟! )

همکلاسی آسمانی ام :

....  این آخرین قطعه ای بود که از تو خواندم .... قبل از اینکه موفق شوی نشانی فرشته های دم اذان را     پیدا کنی !  ....

 

            ( 3 )

 

عجیب خسته ام از ازدحامِ کسالت باری که گرفتارش شده ام.   نمی دانم چرا پیش بینی هایم درست از آب در نیامد.

پیش تر از این ها، چه آرزوهایی، جوانی ام را قلقلک می داد.!

 همیشه فکر می کردم، چقدر عالی خواهد شد!      من دانشگاه قبول می شوم ... آن هم یک دانشگاه  خوب ....    یک شهر خوب ....     همکلاسی های خوب ...     و خلاصه همه چیز خوبِ خوب!

و حالا، من قبول شده ام.    آن هم در یک دانشگاه خوب .... یک شهر خوب .... و اما  دریغ از یک   دوست خوب! ....

نه ... سو تفاهم نشود!  نه اینکه بچه های دانشگاه خوب نیستند ...

منتهی ... دوست خوب در قاموس من، آیینه بوده و گلاب .... شفاف مثل آب! 

وقتی به خاطرات کودکی ام رجوع می کنم، می بینم در روزگاری نه چندان دور ... دوست خوب در قاموس دوستانم یعنی پرنده ای که اگر دستت را بسته می دید؛ پر پروازش را نذر دلتنگی هایت می کرد.

آن روزها، دوست خوب در پاس کردن درس ها با نمرات بالاتر با تو رقابت نمی کرد، رقابتِ او، در گذشت کردن بود، در معرفت داشتن ...  و گره از پیشانی کسی باز کردن!

                                                   آخ که دلم چقدر برای بچه های مسجد محل تنگ شده  است ....