مقالات

خلعت

ملیحه عزیزی مفرد  ۱۳۹۳/۰۸/۱۰

 

بر روی تیتراژ صدای خداحافظی چند شخص شنیده می شود ...

 

 

بیرونی -  کوچه  و حیاط - غروب

هوا ابری ست . چراغهای کوچه روشن شده  و تیرهای برق تا انتهای  کوچه به مرور کوچک و کوچکتر شده اند . کاسه ای آب پشت سر مسافران ریخته می شود . اتومبیل پرایدی به موازات تیرهای برق به سوی انتها پیش می رود و کوچک تر می شود ،ستاره دختر جوان در حالیکه دور شدن اتومبیل خانواده اش را نگاه می کند  نگاهی به کتاب درسی که در بغل دارد و انگشتش را لابلای صفحه ای گذاشته می اندازد و زیر لب زمزمه میکند

ستاره :

خواهر جون  ، وقتی نتایج کنکور اومد میفهمی رتبه یه رقمی ارشد زیباتره  یا شب  های کویر

 

با کاسه ی خالی به داخل حیاط برمیگردد. بر روی چندین طناب ، ملحفه های سفید رنگی  اویزن است. برای رفتن بداخل خانه از میان ملحفه ها عبور می کند . چشمانش را می بندد و با لمس ملحفه ها ی سفید گویی به چیزهای خوب فکر می کند ، حس ارامشی در وجودش و تبسمی بر لبانش نقش می بندد...

که صدای زنگ خانه شنیده می شود و  یکدفعه او را ازخیال پردازی بیرون می کشد . به سمت در نگاه می کند .

 

با باز شدن در پسر جوان لاغر با صورت استخوانی و چشمان گود افتاده را مقابل خود می بیند ...

 

جوان :

سلام . منزل  ستوده ؟

 

ستاره

 ( خود را مرتب می کند )

بله بفرمایید

 

جوان :

ببخشید من با ستاره خانوم کار داشتم ؟

 

ستاره :

امرتون ؟

 

جوان :

من محمد هستم برادر مریم. مریم صادقی

 

 

 

 

ستاره

(متوجه می شود )

آوو بله ببخشید . خوب هستین ؟ مریم جون خوبن ؟ من ستاره ام .به داخل کوچه سرک می کشد. مریم کجاست ؟

جوان :

یه سفر خارج از ایران واسشون پیش اومد . معزرت خواهی کردن و از من خواستن سوغاتی که از مکه واستون اورده بود رو تقدیم کنم

 

ستاره :

(در پوست خود نمی گنجد و با کاسه در دستش بازی می کند)

دستتون درد نکنه. اره تماس گرفت خداحافظی و حلالیت و از این حرف ها

 

جوان :

ببخشید من عجله دارم . این مال شماست مریم جان  تاکید داشت که زودتر بدستتون برسونمش . گفت خودتون ازش این هدیه روخواستین .

 

ستاره :

من ؟؟ من چیزی نخواستم

جوان هدیه را میدهد ... و ستاره مات و مبهوت هدیه را می گیرد

 

جوان :

من بی تقصیرم با اجازه 

 

ستاره :

ببخشید خانواده رفتن سفر ، رفتن کویر وگرنه تعارف میکردم بیاین داخل

 

جوان :

بارک الله چه خوش سلیقه ، این چه حرفیه ... به خانواده سلام برسونید. با اجازه

 

جوان دور می شود .

ستاره بسته کادو پیچ شده را داخل می اورد .

ستاره :

(محکم به پیشانی اش می کوبد)

 ... یادم اومد ... وای نه  خدا جون

 

حالش گرفته شده . خود را به پله ای می رساند . و هدیه را کمی آن سوتر می گذارد . در باز کردن هدیه تردید دارد . کاسه را می خواهد بر روی پله بگذارد که در هوا رهایش می کند و کاسه زمین می افتد و می شکند .

 

ستاره :

 مریم من شوخی کردم ... مریم ... من شوخی کردم غلط کردم گفتم ...( آرام ) کفن میخوام ...

 

با دستان لرزان کادو را پاره می کند ... چشمش به پارچه سفیدی می خورد که داخل نایلون قرار دارد ، نفسش را نگه می دارد و لبانش را با دندان می فشارد ، کادو را از خود دور می کند ، نگاهی به آسمان می اندازد ، اسمان تیره مملو از ابرهای سیاه  و برجسته است .

 

درونی - خانه - 

کمد لباس ها را باز می کند و خلعت را داخل کمد قرار می دهد . از این کمد به کمد دیگر . و به زیر تخت و داخل بقچه لباس ها. و گره محکمی به بقچه می دهد اما باز بقچه را باز می کند .بارها جای خلعت را عوض می کند تا اینکه خسته می شود ...

ستاره :

(به در کمد تکیه می دهد )

خدا ...  من شوخی کردم. من غلط کردم ...من نمیخوام بمیرم

 

درونی  - اشپزخانه

از داخل کابینت نایلون مشکی را بیرون اورده و خلعت را داخل نایلون می گذارد.

 

بیرونی - حیاط  - شب

رعدو برق زده می شود ...

ستاره :

 ( قفل در را می فشارد )

خدایا منو ببخش.

 

 در را باز کرده ، نایلون مشکی را پشت در حیاط گذاشته و در را سریع می بندد . گویی خیالش راحت تر شده . نفس راحتی می کشد . از میان ملحفه ها عبور می کند که باد ملحفه ای سفید را به صورت او می زند . ملحفه را آرام با دست کنار میزند خود را وسط ملحفه های سفید می بیند . می ترسد ... وزش باد  ملحفه ها را به حرکت در آورده است -  یک لحظه تصور می کند ملحفه ها  دور او در حال پیچیدن هستند و او نمی تواند خود را ازچنگ  آنها رها کند  -   باران شروع به باریدن می کند  قطره ای روی صورتش می چکد ، بخود می آید  ،  قطرات  درشت باران از پس هم  بر روی ملحفه ها نمایان می شوند .

با عجله ملحفه ها را با گیره از طناب می کند . مچاله کنان در آغوش می گیرد می خواهد داخل خانه شود که گوشه ی ملحفه زیر پایش گیر میکند و زمین میخورد  دستش به گلدانی می خورد گلدان زمین افتاده و می شکند . هنگامیکه ستاره سرش را از روی زمین بر میدارد در فاصله کمتر از ده سانت تکه های شکسته کاسه  و گلدان را  می بیند .

 

درونی - خانه - شب

ملحفه ها را گوشه ی یکی از اتاق ها  می اندازد . رعدو برقی زده می شود و اتاق نیمه تاریک را روشن تر می کند . نور باعث می شود  خاک گلدان ریخته شده روی ملحفه های سفید دیده شود  و ستاره انها را می بیند  - یک لحظه تصویری از یک جنازه در قبر و ریخته شدن  خاک  با بیل بر روی صورت جنازه  در ذهنش مجسم می شود -  اما سعی می کند بر ترس خود غلبه کند . در اتاق را محکم می بندد .

 

درونی - اشپزخانه - شب

گاز روشن می شود. دو  عدد تخم مرغ درون تابه شکسته می شود . تلفن بر روی بلندگو است و صدایش در سکوت اشپزخانه شنیده می شود .

اپراتور:

در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد

 بر روی صفحه نمایش  نام مامان  و عکس او که زنی است تقریبا 50 ساله دیده می شود .

دست ستاره گوشی را قطع می کند وشماره پدر را می گیرد ، عکس پدر مردی تقریبا 60 ساله است با موهایی از جلو خالی شده  ... باز اپراتور همان پیغام را می دهد. شماره سپیده خواهرش را می گیرد گوشی اش خاموش است ... عکسی از ستاره و سپیده در آغوش هم بر روی صفحه گوشی می افتد . از شباهت بیش از حد دو خواهر مشخص است که دو قلو هستند.

سریع  موزیک شادی را از داخل تلفنش پلی می کند . سعی می کند شاد باشد و حال و هوای خود را عوض کند . تخم مرغ اماده را درون سینی گذاشته و در کنارش لیوانی نوشابه . لیوانی دوغ و ماست ومقداری سبزی می گذارد اما از دست پاچگی اش مشخص است که می خواهد با این کارها سر خود را گرم کند . اما  لرزش دستانش استرسی که وجودش را گرفته را نشان می دهد. باران همچنان می بارد

 

درونی - راهرو  - شب

ستاره با سینی غدا از جلوی اتاق های خواب می گذرد چشمش به اتاق پدر و مادرش می افتد ، اتاقی ساده  با یک تخت چوبی قدیمی و یک عکس  سیاه و سفید بزرگ قاب شده از جوانی پدر و مادر و نوزاد های دوقلویشان در آغوش ، کتابخانه ای هم در کنج اتاق قرار دارد که با چراغ های قدیمی گرسوز و ترمه فضایی گرم و صمیمی به اتاق داده است از جلوی اتاق می گذرد به اتاق دیگر می رسد که اتاق ستاره  و خواهرش است ، دو تخت به قرینه هم در دو سوی اتاق  اما با فضایی کاملا متفاوت در اطراف تخت ها . در اطراف تخت خواهرش  بر روی تاقچه ، چندین دوربین عکاسی  قدیمی قرار دارد و عکس های هنری زیبایی  از طبیعت و کویر و اماکن مذهبی دیوار اطراف تخت  را پر کرده است و چندین عکس متفاوت از ستاره و سپیده با هم در ژست های متفاوت . کتاب حافظ بر روی تخت قرار دارد ؛  در سوی دیگر اتاق ، تخت ستاره است ، که فضایی کاملا سرد و  بی روح در اطراف تخت او حاکم است ، ماشین حسابی بر روی تخت افتاده و کامپیوتری در کنار تخت قرار دارد و  روی زمین   پر از کتا بهای نامرتب است و یک آکواریوم کوچک با سه ماهی که یکی از آنها مرده و روی آب افتاده است. یک  پوستراز برج ایفل  که ستاره عکس خود را روی آن چسبانده است دیوار کنار تخت او را پوشش داده است . از جلوی اتاق ها عبور می کند .

 

درونی - نشیمن  - شب

 ستاره خود را کنار کتاب های کنکورش می رساند که نامرتب کنار هم قرار دارند و تعدادی از کتاب ها باز هستند سینی غذا را زمین می گذارد . وسط کتاب ها می نشیند . نگاهی به کتاب هایش می اندازد و ورق

 می زند .از ریاضی سراغ زبان می رود و از زبان سراغ شیمی.و از شیمی سراغ ادبیات . هر کدام را بی اختیار ورق می زند.

لقمه ی بزرگی  از نیمرو می گیرد و در دهان می گذارد ، لقمه را بزور در دهان جا می دهد که ناگهان با نگاه به خانه بغضش می ترکد . لقمه ی در دهانش صدای هق هق گریه اش را تا حدی خفه کرده  صدای ضعیفی شنیده می شود . شانه هایش تکان می خورد . در خود می پیچد ... حرکات سریع قطرات درشت باران بر روی شیشه ی پنجره از پس هم دیده می شود .قطره ای جای قطره ی واپسین مینشیند و روی شیشه می غلتد ...و باز رعدو برق ...

 

درونی - اتاق - روز

افتاب از پنجره بداخل  اتاق تابیده است . در اطراف ستاره پر است از آلبوم خانوادگی  و لباس هایی از اعضای خانواده اش و خود مچاله دروسط انها در حالیکه لباسهایی را در اغوش گرفته خوابیده است . لیوان نوشابه بر روی کتاب شیمی اش ریخته شده و تقریبا خشک شده است . و لقمه ای که گرفته بود و در دهان گذاشته بود درون تابه قرار دارد و مابقی نیمروی درون تابه دست نخورده باقی مانده است .

چشمانش را باز می کند نور خورشید مستقیم به چشمش می خورد. نمی تواند چشمانش را کامل باز کند . آرام بلند می شود و خمیازه ای می کشد و به بدن خشک شده اش کش و قوسی می دهد .

و در وسط انها می نشیند .

لحظه ای بعد...

 ظرفهایش می شوید

لباسهای اعضای خانواده را بر چوبلباسی آویزان می کند

ملحفه های سفید را بر روی مبلمان می کشد

چندین کتاب بهمراه کارت عضویت در کتابخانه عمومی را داخل کیفش می گذارد و از خانه خارج می شود.

 

بیرونی - کوچه - روز

در را باز می کند جایی که نایلون را گذاشته بود را نگاه می کند. نایلون نیست نفس راحتی می کشد و از خانه خارج می شود که متوجه نایلون مشکی اش در سوی دیگر در است . هنوز نفسش را کامل نکشده که جا می خورد . دستش را به سمت آن  می برد تا بلکه داخل نایلون خالی باشد . اما می بیند کفن همچنان داخل نایلون است.

 

بیرونی – پارک – روز

ستاره  بر روی تابی نشسته و نایلون مشکی را هم در دست دارد . بدون اینکه تاب بخورد فقط به اطرافش نگاه می کند از پشت سر دختر گل فروشی دسته ای گل رز قرمز را به نزدیکی صورت او می برد ،  که ستاره رویش را از گل ها بر می گرداند و سه بار پشت سر هم عطسه می کند با اشاره از دختر می خواهد که از او دور شود ... و دختر از او دور می شود ... مامور پارک به ستاره می رسد و با اشاره از او می خواهد از روی تاب بلند شود و ستاره عطسه کنان بلند می شود ... چشمش به رفتگر پیر می افتد به سمت او می رود :

ستاره  :

خسته نباشی ( و باز عطسه ای می کند )

 

رفتگر :

زنده باشی دخترم

 

ستاره  :

ببخشید پدر جان من یه هدیه  دارم ، ( عطسه می کند ) ببخشید من به گل رز حساسیت دارم. الان اونجا نشسته بودم که... خلاصه  یه هدیه واسم آوردن که من اونو دارم و به این یکی دیگه نیاز ندارم ، یکی کافیه ، نمیشه که دوتا دوتا .می خواستم بدمش به یکی  که شما پدر زحمت کش رو دیدم ، انگارقسمت شماس ، تبرکه

 

رفتگر :

می ایستد و نگاه به ستاره

قسمت من نیست دخترم ... چهار سال پیش به حرم امام حسین تبرکش کردم ... گذاشتمش رو تاقچه و هر روز دستی روش می کشم بلکن امروز بلکه فردا...

 

ستاره :

 من شنیدم میگن کفن توی خونه باشه . مرگ نزدیک می شه ولی شما چهار ساله...

 

رفتگر :

می خندد

عمر دست خداست دختر جون... لیاقت داشته باشیم خلعتمون آمادس ...

ستاره  می ایستد و  در سکوت رفتنِ  همراه با جارو زدن رفتگر را می نگرد  که دور می شود

 

بیرونی – کتابخانه

ستاره ازکتابخانه   خارج می شود و قدمهایی بلند بر می دارد تا هرچه زودتر از مکان دور شود ، سرش را پایین اندخته که به گدای نابینایی تنه می زند ... گدا اعتراضی می کند و رد می شود اما ستاره اهمیتی نمی دهد

 

دختری جوان  :

خانوم ... خانوم ... وسایلتون

 

ستاره براه خود ادامه می دهد و دختر جوان خود را به ستاره می رساند

 

دختر جوان :

نایلنتون رو جا گذاشتین ...

ستاره نایلون را می گیرد

ستاره :

حواسم نبود . ممنون

 

بیرونی - ایستگاه اتوبوس

اتوبوسی می ایستد و مسافرانی پیاده و سوار می شوند ... همینکه میخواهد اتوبوس حرکت کند ستاره خود را به اتوبوس می رساند و سوار می شود .

 

درونی - اتوبوس

اتوبوس شلوغ است و هر کس سرگرم کاری ... و گویا کسی حواسش به ستاره و نایلون او نیست

ستاره ارام نایلون را زمین می گذارد و سعی می کند جابجا شود

اتوبوس در ایستگاه بعدی می ایستد و ستاره سراسیمه ، سریع از اتوبوس پیاده می شود .در حدی که فراموش می کند بلیطش را به راننده بدهد و راننده او را صدا میزند

 

راننده :

خانوم بلیط ؟

 

او سراسیمه بلیطی  به راننده می دهد،  اتوبوس می خواهد حرکت کند که دست زنی  از پنجره اویزان می شود

 

زن :

دختر خانوم  ...  پلاستیکت  رو جا گذاشتی

 

ستاره آرام جلو می رود ، نایلون را از دست زن می گیرد ... اتوبوس حرکت می کند ، ستاره می خواهد از سویی به سوی دیگر رود که در مقابل او اتومبیلی با یک دختر جوان تصادف می کند ...خون بر کف خیابان جاری می شود ... مردم دور او حلقه می زنند  اما ستاره بدون نزدیک شدن به صحنه ، آشفته صحنه را ترک می کند .

 

بیرونی - قبرستان

تاکسی می ایستد.ستاره آشفته و مضطرب از تاکسی پیاده می شود. به سمت غسلخانه زنانه می رود . تنها صدای ناله و گریه ی زنی از دوردست شنیده می شود...فضایی رعب آور حاکم است . تاکسی می رود . ستاره با هر قدم به اطراف و پشت سرش نگاه می اندازد... به غسلخانه نزدیکتر می شود . کسی را نمی بیند . پنجره ی ان باز است. با ترس و اضطراب خود را به پنجره می رساند و بداخل سرک می کشد . چکمه های بلند . پیش بند پلاستیکی آویزان از قلاب و دستکش های مشکی انداخته شده بر روی آن،سکوی موزاییک شده. شلنگ آب و نم روی موزاییک های قدیمی. به ترس او می افزاید، به سختی آب دهانش را قورت می دهد سعی می کند ارام نایلون را داخل بیاندازد- لحظه ای تصور می کند مرده هایی با کفن ایستاده و دور او حلقه زده اند -  که فریاد بلندی در نزدیکی گوشش شنیده می شود

دو پسر جوان موتورسوار با سرعت از کنار او عبور می کنند ،  یکی از انها در نزدیکی گوش ستاره فریادی می زند وبا سرعت دور می شوند.

وستاره از ترس جیغی می زند در حالیکه کیف و وسایلش را در اغوش می گیرد با سرعت به سمت خروجی قبرستان  می دود.

 

بیرونی - خیابان - روز

خستگی ، کلافگی در چهره اش بیداد می کند ، ظاهرش نامرتب شده است . در خیابان ایستاده ، تصور می کند همه چیز در حرکت و تکاپوست بجز او

 بر روی دیواری اعلامیه روی اعلامیه چسبیده می شود ... مات و مبهوت نگاه می کند ... صدای اذان شنیده می شود... قطره ای اشک آرام روی گونه اش می غلتد .

 

بیرونی - خیابانی دیگر - روز

- از جلوی  یک ویترین مزون  لباس عروس می گذرد ... لحظه ای می ایستد و به ویترین نگاه می کند - خود را تصور می کند که هر روز بی اعتنا از کنار این فروشگاه با عجله و بی اعتنا می گذشته است -

داخل می شود و لباسی را به فروشنده نشان می دهد . لباس را پرو می کند . لباس اصلا با چهره ی بی رنگ و بی حال او زیبا به نظر نمی رسد ، چندین بار لبهایش را روی هم می مالد تا شاید  پوست لبش کمی تازه شود .  لبخندی بر لبش نقش می بندد، گویی از دیدن خود در این لباس کمی خجالت می کشد .

- از دستگاه پرینتری برگه ای با این مضمون بیرون می آید

- سرکار خانوم ستاره ستوده  رتبه یک کنکور ارشد

 - برگه ای دیگر :  دریافت بورسیه تحصیلی

 - بر گه ای دیگر :  تحصیل در بهترین دانشگاه دنیا

 

زمانی دیگر

-از دخترک گل فروشی شاخه ای رز قرمز می خرد . لحظاتی می نشیند و با تمام وجود گل را بو می کند ، بدون اینکه عطسه کند ...

 

- در پارک مامور پارک را به بهانه ای به سوی دیگر پارک می فرستد و حسابی تاب بازی می کند ، احساس می کند نوزادی ست که در گهواره خوابیده و دست مادر گهواره را تکان می دهد ...چشمانش را می بندد و برخورد نسیم به صورتش را احساس می کند  ...

 

- عصای گدای نابینا را می گیرد و او را از خیابان عبور می دهد ، سپس هرچقدر پول در کیفش دارد را در لیوان او می گذارد

 

- تصور  می کند کل دنیا در سکون است و اینبار این ستاره است که در حرکت است و دنیا تنها به او تعلق دارد ... دنیایی روشن تر از روشنایی معمول آن 

تا اینکه ...

خود را مقابل مسجد می بیند . وارد مسجد می شود ...

 

درونی - مسجد - روز

ستاره وارد مسجد می شود و به اطرافش نگاه می کند .تعدادی از بانوان در صف نماز جماعت  ایستاده اند و تعدادی در رفت و آمد که خود را برای نماز جماعت آماده  می کنند . چشمش به چوبلباسی می افتد . به سمت آن می رود هرکس از چوبلباسی چادری را بر میدارد همه در صف ایستاده اند و ستاره  نایلونش را از قلابی از چوبلباسی اویزان می کند که  ناگهان متوجه نگاه زنی میانسال می شود . با لبخندی به او چادر سپید گلداری را هم از چوبلباسی برداشته و خود را به صف  جماعت می رساند .

لحظاتی بعد ...

 نماز تمام شده و افراد در حال خارج شدن از مسجد هستند اما ستاره همچنان در جای خود نشسته ، بانوان چادرها را تا زده و از چوبلباسی اویزان می کنند... مسجد تقریبا خالی شده ... ستاره نگاهی به چوبلباسی می اندازد که می بیند نایلونش همچنان از چوبلباسی آویزا ن است ...

زنی که خادم مسجد است . در مسجد می چرخد و وسایلی را مرتب می کند که متوجه نایلون می شود ... ان را از چوبلباسی بر می دارد و نگاهی به داخلش می اندازد سپس دختری تقریبا 9 ساله را صدا می زند..

 

 

 

 

زن :

زهرا جان...

زهرا با چادر سپیدش  خود را به زن می رساند

زهرا :

بله خانوم احمدی

 

خانوم احمدی :

عزیزم ا ین نایلون رو برو بده  آقا سید . بگو بذاره صندوق امانات ...

 

زهرا نایلون را گرفته و به سمت در خروج می رود که صدایی شنیده می شود

 

ستاره :

دختر خانوم ... این نایلون مال منه

زهرا نگاهی به خانوم احمدی می اندازد و خانوم احمدی به آنها نگاه می کند ...

 

ستاره :

(به خانوم احمدی)

آویزونش کرده بودم روی اون قلاب پایینی .میخواستم زیر دست و پا نباشه . میخواین بگم داخلش چیه ؟

 

خانوم احمدی با اشاره به زهرا می فهماند که نایلون را به ستاره بدهد

دختر با لبخند و محترمانه  نایلون را به ستاره می دهد  . پرده هایی که قسمت زنانه و مردانه را از هم جدا کرده اند کنار زده شده . کس دیگری در مسجد نیست .

ستاره نایلون را می گیرد و به سمت محراب می رود و مقابل محراب می نشیند. سپس دستش را داخل نایلون می برد

پارچه سفید را بیرون می آورد ... شگفت زده به دستانش نگاه می کند ... یکدست لباس احرام زنانه در دستان ستاره است ...

- تصور می کند زائرانی با لباسهای احرام بر تن ،  لبیک گویان در حال طواف خانه ی خدا هستند و خود را در میان آنها می بیند -

در محراب  به سجده می رود و همچنان صدای لبیک ها شنیده می شود .

 

 

 

 

 

پایان

ملیحه عزیزی مفرد